۱۳ آبان ۱۳۹۳
دین روز واقعه

روز واقعه

هیئت کتاب نهم: کتاب آه، بازنویسی یاسین حجازی
.: پیش از این کتاب با عنوان «روایت آه» معرفی شده است.
کتاب آه همه تصویر و دیالوگ و نامه است: تصویرها و دیالوگ ها و نامه های ردوبدل شده میان شخصیت های دخیل در حادثه کربلای سال شصت و یک هجری. و چیزی بیش از این نیست.
کتاب آه حاصل بازخوانی و ویرایش مقتل «نفس المهموم» است ـ کتابی که غالب نقلهای صحیح مقاتل و کتب تاریخ را در خود گرد آورده و جزءجزء حادثه قتل حسین ابن علی را ـ از شش ماه پیشتر تا چند ماه بعدترش ـ ثبت کرده است.
نفس المهموم بیش از 50 سال پیش به فارسی گردانده شد.

در مقدمه کتاب آه می خوانیم:
"یک تصویر، پاره اى از یک نامه یا جملاتى که دو نفر با هم گفته اند و رفته اند و کسى آن میان شنیده، هر کدام، تکه اى از یک «کولاژ» است که از چیدن و کنار هم گذاشتنشان مى توان اصل واقعه را فهمید و یکپارچه کولاژ را دید. فراوانند کسانى که على رغم بسیارها که جسته گریخته شنیده اند، هنوز دقیقا نمى دانند قتل حسین ابن على «چه طور» اتفاق افتاد."

به نظر نویسنده مقدمه:
"کتاب هایى که براى دادن یک تصویر یا چندخط از یک نامه، کلى سلسله اسناد و توضیح و تحلیل و تعلیقه براى خواننده ردیف مى کنند، هم به او اجازه نمى دهند کولاژش را «خودش» کامل کند هم بعضى وقت ها حوصله اش را سر مى برند که تا ته بخواندشان و از روى صفحاتى نخوانده نپرد. این طورى هاست که تا بوده کتاب هاى این چنینى قیافه هایى خشک و جدى داشته اند و مفروض خوانندگان این بوده که وصالى سخت و کند و دیر مى دهند و ناخودآگاه ترسیده اند از این که سراغشان بروند. این شاید برجسته ترین دلیل ناشناخته ماندن کتاب هایى نظیر نفس المهموم است."

کتاب آه شامل وقایع پس از بیعت مردم با یزید ابن معاویه تا بازگشتن خاندان حسین ابن على ـ بى او ـ به مدینه است.

بریده هایی از این کتاب را در ادامه می خوانیم:
http://matnbook.ir/media/image/book/1415122788533.jpg
مقاتلی برای حسین(ع) نمانده است. حر را کشتند. حسین گفت "تو حری حر". سر حبیب بن مظاهر را جدا کردند، بر حسین(ع) دشوار آمد و دلش شکست. گفت "یا حبیب، خدا برکتت داد. چه برگزیده مردی بودی. یک شب قرآن ختم می‌کردی." زهیر بن قین را کشتند و حسین(ع) گفت" خدا تو را از رحمت خود دور نگرداند و قاتل تو را لعنت کند- چنان‌که لعن فرستاد بر آنها که به صورت بوزینه و خوک مسخ شدند". غلام حسین(ع) را که قاری بود کشتند. او گریان به کنار غلام آمد و صورت بر صورت او نهاد: غلام چشم باز کرد و لبخندی زد و جان تسلیم کرد.

یاران حسین(ع) که شهید می‌شدند جای خالی‌شان پیدا بود اما هرچه از سپاه عمر سعد کشته می‌شد نمودی نداشت و چند برابر جایش پر می‌شد. یاران حسین(ع) که دیدید دشمن هر لحظه بیشتر می‌شود و نمی‌توانند فتنه و شر را از حسین(ع) دور کنند در شهید شدن از همدیگر پیشی می‌گرفتند. می‌آمدند نزد حسین(ع) و اذن می‌خواستند تا پیش رویش شهید شوند.

یاران حسین(ع) کشته شدند و فقط اهل بیت ماندند. گرد هم آمدند. وداع کردند و دل به مرگ سپردند.
علی اکبر اول شهید اهل بیت بود. وقتی او را کشتند، اشک حسین(ع) روان شد و گفت "بعد از تو، خاک بر سر دنیا." و بعد با صدای بلند گریه کرد. تا آن لحظه کسی صدای گریه حسین(ع) را نشنیده بود.

حسین(ع) قاسم ابن حسن  را اذن نداد. او بر پای عمو افتاد و گریست و اذن خواست. حسین(ع) اذن داد. قاسم به جنگ رفت. وقتی به ضرب شمشیری افتاد، گفت "عمو!" حسین(ع) مانند شیر خشمگین حمله کرد. سپاه را دور کرد. بر سر قاسم ایستاد و گفت "به خدا سوگند بر عموی تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و اجابت تو نکند یا اجابت او تو را سودی ندهد. امروز کینه‌جو بسیار است و یاور اندک."
از اهل بیت فقط عباس ابن علی ماند. مردی زیبا و نیکو روی. پسر ام‌البنین که وقتی سوار بر اسب می‌شد پای او بر زمین می‌کشید. قمر بنی‌هاشم بود و علمدار حسین(ع). جلوی حسین(ع) ایستاده بود. نزدیک او جهاد می‌کرد و حسین(ع) به هر سمت می‌رفت عباس هم به همان سمت می‌رفت تا سپر بلای او باشد.  دستش، پایش، سینه‌اش و سرش همه را سپر حسین(ع) می‌کرد و از او جدا نمی‌شد.

بر حسین(ع) تاختند و غالب شدند. از ظهر گذشته بود. آقتاب تیغ کشیده بود بر صحرای کربلا. و کربلا صحرای غم و اندوه بود. تشنگی امان بریده بود. حسین(ع) قصد فرات کرد. تا فرات راهی نبود. میان حسین(ع) و شمار آنان که تشنه شهید شدند و حسین(ع) بشارتشان داد که پیامبر(ص) با سبویی از آب گوارا به پیشوازشان می‌رود. حسین(ع) آهنگ فرات کرد. عباس جان بر کف پیشاپیش او. تا فرات راهی نبود. فراتی که عمرابن سعد، عمر ابن حجاج را با 500 سوار بر آن گذاشته بود تا مبادا مشکی، جرعه‌ای، قطره‌ای به حسین(ع) و یاران برسد.

حسین آهنگ فرات کرد. عباس پیشاپیش او. زرعة ابن ابان گفت "وای برشما! میان او و فرات حائل شوید و مگذارید بر آب دست یابد."

حسین(ع) گفت "خدایا او را تشنه گردان." زرعة خشمگین شد و تیری رها کرد که بر چانه حسین(ع) نشست. حسین(ع) تیر را کند و هر دو دستش از خون پر شد. آن را ریخت و گفت "خدایا، سوی تو شکایت می‌کنم از آنچه با پسر ِ دختر ِ پیغمبرت می‌کنند."

حسین(ع) به جای خود بازگشت. تشنگی بر او سخت شده بود. مردم گرد عباس را گرفتند و او را از حسین(ع) جدا کردند. عباس به طلب آب رفت. بر او حمله کردند. او هم بر آنها تاخت و می‌گفت:
از مرگ نمی‌ترسم آن‌گاه که بانگ زند.
چنان می‌جنگم که از میان جنگاوران پوشیده شوم از خاک.
جانم فدای آن جان برگزیده پاک.
عباسم من
که با مشک می‌آیم
و از گزند زخم خصم باکی ندارم.

آنها را پراکنده کرد. زیدبن رقاد جهنی پشت درخت خرمایی کمین کرد. حکیم بن طفیل سنبسی به کمک او آمد و دست راست عباس را زد. عباس شمشیر را با دست چپ کرفت و رجز خواند:

اگر دست راستم را بریدید،
قسم به خدا
از دینم دفاع می‌کنم هنوز،
و از امامم
که فرزند پیامبر پاک امین است.
و جنگ کرد تا ضعف بر او چیره شد. و زخم‌های بسیاری به او رسید و از حرکت ماند. زید ابن رقاد از پشت درخت خرما دست چپ او را زد. عباس گفت:

ای نفس!
نترس از کافران
و به رحمت خدای جبار دل خوش بدار
و تو را به همراهی پیامبر مژده باد.
خدایا! اینان بریدند دست چپم را
آنها را به گرمای آتشت بسوزان.

مردی به او حمله کرد و با گرزی آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او را شکافت و از اسب افتاد. فریاد زد "یا اباعبدالله! علیک منی السلام."

وقتی حسین(ع) او را افتاده در کنار فرات دید، گریست و گفت "اکنون پشت من شکست و چاره‌ام کم شد."

قبر عباس(ع) نزدیک شریعه است. جایی که از فرات آب برمی‌دارند. همان جایی است که شهید شد و آن‌گاه سی‌و‌چهارسال داشت.

هروقت دشمن بر اصحاب حسین(ع) احاطه می‌کرد، عباس می‌تاخت و آنها را رها می‌کرد. وقتی عباس شهید شد، لشکری باقی نمانده بود.



حسین(ع) سمت خیمه رفت و گفت "یا سکینه! یا فاطمه! یا زینب! یا ام‌کلثوم! علیکن منی السلام." زنان گریستند. حسین(ع) آرامشان کرد و رو به ام‌کلثوم کرد و گفت" ای خواهر، وصیت می‌کنم خویشتن نیکو بداری. و من به جنگ این لشکر می‌روم."

فاطمه، دختر بزرگ خود، را صدا کرد و نامه‌ای به او داد و وصیت کرد. بعدها فاطمه آن نامه را به علی‌بن‌حسین داد. خواهر خود زینب را هم وصی کرد تا امامت علی‌بن‌حسین را پوشیده نگه دارد. و حسین(ع) اسم اعظم و مواریث پیغمبران را به علی‌بن‌حسین موهبت کرد و انگشتری در انگشت او کرد و گفت که علوم و صُحُف و مَصاحِف و سلاح نزد ام‌سلمه است و ام‌سلمه را فرموده تا آن امانت را به اهلش بازگرداند.

حسین(ع) علی‌بن‌حسین را به سینه چسباند و دعایی به او یاد داد تا وقت حاجت بخواند.

حسین(ع) قصد جنگ کرد و فریاد زد "کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند؟ خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ خداپرستی هست که برای ثواب ما را یاری کند؟"

صدای شیون زنان بلند شد. حسین(ع) به سمت آنان رو کرد. طفل شیرخوار خود را دید که از شدت تشنگی می‌گریست. او را گرفت و گفت "ای مردم! اگر بر من رحم نمی‌کنید، بر این طفل رحم کنید."

حرملة ابن کاهل اسدی تیری انداخت که بر گلوی طفل نشست و او را ذبح کرد. حسین(ع) گریست و گفت "خدایا، حکم کن میان ما و این مردمی که ما را خواندند تا یاری کنند، آن‌گاه ما را کشتند." دست زیر گلوی طفل گرفت و خون طفل را به آسمان پاشید و گفت" چون چشم خدا می‌بیند، آنچه بر من آمد سهل باشد." حصین‌بن‌بنی‌تمیم تیری انداخت که بر لب حسین(ع) نشست. و خون از دو لبش روان شد.

حسین(ع) دید همه بر کشتن او متفق شدند. مصحف را بازکرد و روی سر گذاشت و گفت "میان من و شما این کتاب خدا و جدم محمد، رسول او! ای مردم، به چه سبب خون مرا حلال می‌دارید؟" بر اسب خود سوار شد و قصد قتال کرد. مقابل آنان ایستاد: شمشیر برهنه در دست، ناامید از زندگی، آماده‌ی مرگ.

حسین(ع) هزاروهشتصد مرد جنگی کشت. عمرسعد به قوم خود گفت" وای برشما! می‌دانید با که کارزار می‌کنید؟ این پسر کشنده‌ی عرب است! از هرسوی بر او تازید!"

چهارهزار کماندار او را تیرباران کردند. شمر با جماعتی سمت حسین(ع) تاخت و او را درمیان گرفت. مالک‌بن‌نصرکندی با شمشیری بر سر حسین(ع) زد. شمشیر سرپوش را درید و به سر رسید و خون روان شد. حسین(ع) کلاه را انداخت و با دستمالی زخم را بست و کلاه دیگری خواست.

حسین(ع) بار دیگر با اهل‌بیت وداع کرد و خواست صبر کنند و شکیبا باشند و نوید ثواب داد و گفت "آماده بلا باشید... شکایت نکنید و چیزی که از قدر شما بکاهد بر زبان نیاورید."

شمر با پیادگان دوباره حسین(ع) را در میان گرفتند. عبدالله بن حسن طفل خردسالی بود و از سوی زنان دوان دوان آمد تا کنار حسین(ع). زینب خود را به عبدالله رساند. حسین(ع) گفت "ای خواهر، او را نگاه دار." پسر سخت امتناع کرد و گفت "نه! به خدا قسم از عموی خود جدا نشوم." بحربن‌کعب به قصد حسین(ع) شمشیر فرو آورد. پسر گفت "ای فرزند زن زشت‌کار! عموی مرا خواهی کشت؟" بحر شمیر زد و پسر دست خود را سپر کرد و شمشیر دست او را جدا کرد و دست از پوست آویزان ماند. پسر فریاد زد "یا اَبتاه!" حسین(ع) او را به خود چسباند و حرمله تیری انداخت و پسر را در دامان عمو ذبح کرد.

سپاه به سمت حسین(ع) آمد. حسین(ع) جرعه‌ای آب می‌خواست و هرگاه سمت فرات می‌رفت یکباره حمله می‌کردند و او را از آب دور. ابوالجنوب تیری بر پیشانی حسین(ع) زد. خون بر صورت و محاسن او روان شد. مانند شیر خشمگین بر آنها حمله کرد و هرکه می‌آمد با شمشیر او را می‌زد. از همه جانب سمت حسین(ع) تیر می‌بارید  و بر گلو و سینه‌اش می‌نشست و او می‌گفت "بعد از کشتن من از کشتن هیچ کس باک ندارید... خدا از شما انتقام کشد از جایی که ندانید."  

حصین‌ابن‌مالک سکونی گفت "یابن‌فاطمه! خدا از ما چگونه انتقام کشد؟" حسین(ع) گفت "جنگ درمیان شما افکند و خون شما بریزد. آنگاه عذابی دردناک فرستد بر شما."

حسین(ع) ایستاد تا خستگی در کند. ناگهان سنگی آمد و بر پیشانی او نشست. لباس خود را برداشت تا خون صورت را پاک کند... تیری تیز، سه شاخه و زهرآلود بر سینه او نشست. سر به روی آسمان بلند کرد و گفت "خدایا تو می‌دانی کسی را می‌کشند که روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست."

تیر را که از پشت او بیرون زد بود، گرفت. خون مانند ناودان از پشت او بیرون زد. دست بر زخم گذاشت. خون پر شد. سوی آسمان پاشید، یک قطره از آن برنگشت و آسمان سرخ شد. سرخی که تا کنون کسی ندیده بود.

بار دوم دست بر خون گذاشت و صورت و محاسن خود را آغشته به خون کرد و گفت "جد خویش، رسول خدا را، چنین خضاب شده دیدار کنم."

هفتاد و دو زخم بر حسین(ع) زدند. تیرهای بسیاری بر پشتش بود. وقتی زخم‌ها بسیار شد صالح‌بن‌وهب‌یزنی نیزه‌ای بین پهلو و شکم او زد. حسین(ع) راست از اسب افتاد و گفت "بسم الله و باالله و علی ملت رسول الله." افتاد و برخاست. از هر سوی به او تاختند و گرد او آمدند و زخم‌های بسیار زدند. حسین(ع) قدح آب خواست. چون نزدیک دهان برد، حصین‌بن‌نمیر تیری زد و بر دهان حسین(ع) نشست. کاسه پر از خون شد. حسین(ع) آن را زمین گذاشت. سنان‌ابن‌انس‌نخعی بر او نیزه زد...

شمر سر حسین(ع) را جدا کرد و به خولی سپرد. سنان نیزه بر پشت حسین(ع) زد که از سینه بی‌کینه‌اش سر زد. چون نیزه بیرون کشید، روح حسین(ع) به اعلی علیین رسید.

و جمعه بود، دهم محرم سال شصت‌و‌یکم، مابین نماز ظهر و عصر. و حسین(ع) پنجاه‌وهشت سال داشت.


زنان را از خیمه‌ها بیرون کردند و خیمه‌ها را غارت کردند. جامه‌‌های زنان را ربودند و خیمه‌ها را آتش زدند. زنان سربرهنه و جامه ربوده و گریان بیرون آمدند و گفتند «شما را به خدا ما را نزدیک قتلگاه حسین برید.» وقتی چشم‌شان به کشته‌ها افتاد، فریاد کشیدند و به روی خود زدند. زینب وقتی برادر را در خاک افتاده دید دوست و دشمن را گریاند.

خولی‌ابن‌یزید سر حسین(ع) را به کوفه برد. عمر سعد دستور داد سر اصحاب دیگر و اهل بیت را جدا کردند. هفتادودو سر بود. سرها را با شمرابن‌ذی‌الجوشن و قیس‌ابن‌اشعث و عمرابن‌حجاج فرستاد.

عصر عاشورا حرم حسین(ع) و دختران او همه اسیر شدند و روز را با گریه و زاری به شب رساندند.

عمرسعد با اسیران نزدیک کوفه رسید و مردم به تماشا آمدند. زنی چادر و مقنعه آورد تا زنان خودشان را بپوشانند. زنان کوفه زاری کردند و گریبان چاک دادند و مردان هم گریستند. علی‌بن‌حسین بیمار و ناتوان بود. به صدای ضعیف گفت «اینان بر ما گریه می‌کنند، پس ما را که کشت».

 ابن‌زیاد دستور داد سر حسین را با دیگر سرها به نیزه و وارد شهر کردند.  زنان کوفه به کودکان نان و خرما می‌دادند و ام‌کلثوم آن را از دست و دهان بچه‌ها می‌گرفت و به زمین می‌انداخت و فریاد می‌زد «ای اهل کوفه! صدقه بر ما حرام است.» و مردم وقتی این سخن را می‌شندیدند گریه می‌کردند. ام‌کلثوم سر از محمل بیرون می‌آورد و می‌گفت «مردانتان ما را می‌کشند و زنانتان برما گریه می‌کنند؟ روز داوری خدا میان ما و شما داوری کند».

 


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

برای نمایش عکس از gravatar یا دریافت پاسخ از مدیر. ایمیل شما به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد.

نظرات

نتیجه ای یافت نشد.