۲۶ مرداد ۱۳۹۴
با اهالی قلم تجلیل رهبری از «فرنگیس» حجت را تمام کرد

تجلیل رهبری از «فرنگیس» حجت را تمام کرد

کتاب «فرنگیس» شامل خاطرات فرنگیس حیدرپور متولد سال ۱۳۴۱ در روستای اوازین است. او در حمله نظامیان عراقی به روستای محل سکونتش با یک تبر از خود در برابر سربازان ارتش بعث عراق دفاع کرد.

در سال ۱۳۵۹ پس از حمله عراق به روستای اوازین، مردم به دره‌های اطراف فرار می‌کنند. فرنگیس که در آن زمان ۱۸ سال داشت شب هنگام همراه برادر و پدرش جهت تهیه غذا به روستا باز می‌گردند. اما در طول راه پدر و برادر فرنگیس ضمن درگیری با عوامل عراقی کشته می‌شوند و فرنگیس در پی برخورد با دو سرباز عراقی بدون داشتن سلاح گرم، با تبر پدرش با سربازان درگیر شده، یکی را کشته و دیگری را با تمام تجهیزات جنگی اسیر می‌کند و به مقر فرماندهی ارتش ایران تحویل می‌دهد.

رهبر انقلاب در سفرشان به کرمانشاه به این بانوی بزرگ اشاره کرده بودند و بر ثبت خاطراتش تاکید داشتند.

مهناز فتاحی با سختی های فراوان به سراغ این شیرزن رفت تا خاطراتش را به نگارش در بیاورد؛ به سراغ فتاحی رفتیم تا برایمان از چرایی نوشتن این کتاب بگوید.

تاکید رهبری برای نوشتن خاطرات فرنگیس حجت را برایم تمام کرد
به عنوان اولین سوال بگویید چطور به سراغ فرنگیس رفتید و نوشتن در خصوص این بانو را آغاز کردید؟
من نویسندگی را با نوشتن خاطرات آغاز کردم؛ داستان “طعم تلخ خرما” را نوشتم و بعد از آن کتاب “اردیبهشت دیگر”؛ بعد از نوشتن این کتاب با دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری آشنا شدم؛ که همین چراغ راهی شد تا نوشتن خاطرات را جدی بگیرم.

دلم می خواست در بین آثارم؛ اثری از منطقه خودم انجام دهم، هر موقع که از کنار تندیس فرنگیس که در پارک شیرین کرمانشاه قرار دارد می گذشتم، این سوژه مرتب به ذهنم می آمد که به سراغ این خانم بروم و خاطراتش را بنویسم؛ مخصوصا بعد از اینکه رهبر انقلاب سفری را به کرمانشاه داشتند و تاکید کردند که خاطرات این بانوی بزرگوار نوشته شود.

برای نگارش خاطرات خانم «فرنگیس حیدرپور» به اداره حفظ و نشر آثار دفاع مقدس کرمانشاه رفتم و سراغ او را گرفتم، آن‌ها گفتند او در یکی از روستاهای گیلان‌غرب زندگی می کند. پس از تحقیقات اولیه متوجه شدم تا به حال کتابی از ایشان نوشته نشده است. اما فهمیدم که مصاحبه های زیادی از او گرفته شده و ایشان به قدری خاطرات ساده تعریف کرده که زیاد علاقه ندارد خاطراتش را روایت کند.

وقتی به سراغش رفتم همین گونه بود و علاقه ای به بیان خاطراتش نداشت و می گفت کار خاصی انجام نداده‌ام و مانند همه ، سربازی را کشته‌ام و یکی را هم اسیر کرده‌ام. به او گفتم که این کارش ارزشمند است و می تواند الگویی از نماد مقاومت باشد.

فکر نمی کردم که قرار است این کتاب اثر مورد توجهی باشد و فکر من در آن لحظه تنها همین بود که خاطرات این زن بزرگ که یکی از زنان کرد منطقه ما است ثبت و ضبط شود. ایشان سال ۵۹ این اتفاق برایش رخ داد و زمانی که من ثبت خاطراتش را آغاز کردم، ۳۰ سال از آن ماجراها و وقایع گذشته بود و وقتی می دیدم کتاب هایی با موضوعات دیگر منتشر می شود، فکر می کردم چرا نباید کتاب زنی که تندیس اش ساخته شده و تمام مردم یک شهر و حتی کشور او را می شناسند، نوشته نشده باشد.

شما در خیلی از گفته هایتان تاکید کرده اید که صحبت های رهبر انقلاب و سفر ایشان به کرمانشاه دلیل اصلی نوشتن این کتاب شد
بله؛ وقتی که مقام معظم رهبری به شهر گیلان غرب آمدند و با این خانم دیدار کردند و آن جملات خیلی مهم را (که در ابتدای کتاب هم آورده‌ام) درباره ایشان گفتند، بیش از پیش به این یقین رسیدم که این خاطرات باید نوشته شود و خود را همچون سربازی دیدم که باید این ماموریت را انجام دهم و حجت برایم تمام شد.

نوشتن خاطرات زنان از آن دوران با خاطرات مردان تفاوتی هم دارند؟ با توجه به اینکه شما تجربه این نوشتن هر دو خاطرات را دارید؟
به نظرم فرق چندانی ندارد؛ اما خب خاطرات خانم ها ظرافت هایی زنانه دارد که شما در خاطرات مردان پیدا نمی کنید؛ من کتاب “اردیبهشت دیگر” را برای حوزه هنری نوشتم که مربوط به خاطرات عبدالمجید خضایی بود که توانست از زندان عراق فرار کند و زندگی این مرد شایسته این بود که کتاب شود.

در رابطه با فرنگیس حیدرپور نیز نخست مرد یا زن بودنش برایم اهمیت نداشت و مهم این بود که این کتاب نوشته شود. البته مطمئن بودم که اگر یک نویسنده مرد به دنبال نگارش خاطرات این بانوی مجاهد برود، نمی تواند به درستی و خوبی از پس آن برآید و باید یک خانم به دنبال نگارش خاطرات این خانم برود.

 من در این کتاب هدفم این بود که بگویم زنان منطقه ما کم از مردان نداشتند و مردانه جنگیدند و می خواستم مظلومیت زنانی مانند فرنگیس نشان داده شود. زنانی که بی صدا و در گمنامی زندگی کردند در حالی که زندگیشان مانند یک  کتاب بزرگ است.

آرزویم این است رهبری تقریظی برای کتاب بنویسند
این کتاب نوشته شده اگر بخواهید آرزویی برای این کتاب کنید آن آرزو چیست؟

آروز دارم که رهبر انقلاب کتابم را بخوانند و نظرشان را در خصوص این کتاب بگویند و اگر تقریظی هم بر کتاب بنویسند که دیگر آرزوهایم برای کتاب کامل می شود. فرنگیس حیدرپور هم آروزیش دیدار با مقام معظم رهبری است؛ البته او دیداری در سال ۹۰ با رهبری داشته است.

چه سختی هایی برای نوشتن این کتاب داشتید؟
سخت ترین کار راضی کردن خانم حیدرپور بود تا بخواهد خاطراتش را بگوید؛ او  خاطراتش را به سختی تعریف می کرد، چون می گفت شاید خانواده ای در این روستا دلش نخواهد من بعضی از این گفته ها را بگویم.
مسیر راه هم که خب سختی های فراوان داشت اما همه این سختی ها با نوشتن این کتاب برایم شیرین شد. کتاب خاطرات مادربزرگم را با عنوان “باغ مادربزرگ” به اتمام رسانده ام.

کتاب دیگری هم در دست نوشتن دارید؟
من به تازگی کتاب خاطرات مادربزرگم را با عنوان «باغ مادربزرگ» به اتمام رسانده ام و این کتاب را به دفتر مرتضی سرهنگی، مدیر دفتر ادبیات حوزه هنری تحویل دادم؛ در حال حاضر انتخاب عکس‌ها و ویراستاری اولیه کتاب به پایان رسیده است و به‌زودی کتاب را مجدداً تحویل دفتر ادبیات مقاومت و پایداری حوزه هنری می‌دهم تا مراحل چاپ و انتشار را از طریق این دفتر طی کند.

خانم «خانزاد» مادربزرگ من بودند که فروردین‌ماه امسال به رحمت خدا رفتند. پیش از فوتشان خاطرات ایشان را جمع‌آوری کردم، چرا که زنی تأثیرگذار در دوران جنگ تحمیلی بودند. خاطرات ایشان را از سال ۸۹ به‌مدت دو سال جمع‌آوری کرده به نگارش درآوردم.

مادربزرگم یکی از زنان بزرگ منطقه روانسر، یکی از شهرهای استان کرمانشاه در غرب ایران، بودند. ایشان در آن منطقه به بخشندگی، مقاومت و غیرت و البته قبل از هر چیز، به دیانت و ایمانشان شهره بودند. مادربزرگ از تمکن مالی خوبی برخوردار بوده و پس از ازدواج با همسرشان که ایشان هم فردی مؤمن بود، باغی می‌سازند و درخت‌های باغ را طی عهدی که می‌‌کنند، با خداوند شریک می‌شوند. همچنین از خداوند هفت پسر و دو دختر می‌خواهند که همین‌گونه هم می‌شود و پس از آغاز جنگ، مادربزرگم به‌نوعی مدیریت خانواده و فرزندانش را به‌عهده می‌گیرند و آنها را به جبهه می‌فرستند و در دورانی که فرزندانشان در جبهه بوده‌اند، عروس و دخترانشان را در باغ خود پناه می‌دهند.

ایشان دو خانه دیگر غیر از باغ داشتند و خانه کنار باغشان را به آوارگان جنگ می‌دهند و خود در خانه دیگری زندگی می‌کنند. همچنان که فرزندانشان را حمایت می‌کردند، هر رهگذر و جنگزده‌ای را هم همچون فرزند خود می‌دانستند و به آنها پناه می‌دادند. زمانی که حلبچه بمباران شیمیایی می‌شود، برخی از مردم آن منطقه به روانسر پناه می‌آورند و مادربزرگم آنها را در باغ خود پناه می‌دهند و هر روز مقدار زیادی نان و سیب‌زمینی وبرایشان می‌پختند و شیر و هر چیزی که برای خوراکشان می‌توانستند در اختیارشان قرار می‌دادند. خاطراتی که مادربزرگ از آوارگان بمباران حلبچه روایت می‌کنند، می‌تواند تاریخ آن دوران از جنگ تحمیلی را که کمتر هم بیان شده است، بازگو کند. در این کتاب ناگفته‌های بسیاری از جنگ و بمباران شیمیایی حلبچه نهفته است.

ایشان حتی پناهجویان و آوارگان عراقی را هم در باغ خود، پناه می‌دادند و از آنها حمایت می‌کردند. برای نگارش این کتاب از یکی از همین پناهجویان عراقی نیز مصاحبه گرفته‌ام تا مستندات بیشتری در اختیار داشته باشم. همچنین از تمام فرزندان مادربزرگم و همشهریانی که ایشان را می‌شناخته‌اند، تحقیقات میدانی به عمل آورده‌ام.

پایان کتاب خاطرات مادربزرگ به تنهایی‌شان در دوران پیری می‌رسد. ایشان که در دورانی خانه و باغش محل تجمع و دوستی افراد بسیاری بود، در سال‌های پایانی زندگی احساس تنهایی می‌کردند و می‌گفتند که انگار جنگ، در آن دوران آدم‌ها را به هم نزدیک کرده بود. با نگارش این کتاب نیز به‌نوعی تلاش داشتم تا سبک زندگی زیبای دوران دفاع مقدس را بار دیگر یادآوری کنم.

 اگر به عنوان حرف آخر صحبتی دارید می شنویم.
فقط می خواهم بگویم مردم ما در زمان دفاع مقدس به خصوص در کرمانشاه و غرب کشور توانستند رشادت های فراوانی را خلق کنند و من توصیه ام به تمام همکاران خاطره نگارم این است که برای ثبت این خاطرات تلاش کنند.


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

برای نمایش عکس از gravatar یا دریافت پاسخ از مدیر. ایمیل شما به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد.

نظرات

نتیجه ای یافت نشد.