۰۵ آذر ۱۳۹۴
هنر و ادبیات جایزه هدایت، چوبک و همه به جز جلال!

جایزه همه به جز جلال!

نگاهی انتقادی به نامزدهای جایزه جلال
تازه ماشین خریده بودم و روی قوانین راهنمایی، رانندگی حساس بودم، هرکوچه و بن بستی را که می پیچیدم راهنما می زدم، روزی دوستی کنارم نشسته بود، قانون مداری م را که دید گفت: در محله ما راهنما نزن
گفتم: چرا

گفت: راننده ها اینجا بفهمند کدام طرف میخواهی بپیچی نمی گذارند
گفتم: پس چه کنم؟؟
خندید و گفت: راهنمای راست بزن، سمت چپ بپیچ

...

جایزه ای برای تقویت هنر اسلامی
هشتمین دوره جایزه ادبی جلال نیز با حاشیه های مخصوص به خودش شروع به کار کرد. جایزه ای که می کوشد هنر اسلامی را تقویت کرده و زبان و ادبیات ملی-دینی را ارتقا دهد.
این جایزه سعی دارد با انتخاب همسوترین آثار با فکر و هنر اسلامی- بومی، الگویی مناسب را پیش روی جامعه قرار دهد که طبق نظر داوران فرهیخته اش باید تکثیر شده و سرمشق جامعه هنری قرارگیرد. 
اما چرا «جلال»؟ جلال آل احمد در ادبیات داستانی ایران نماد تعهد و غربگریزی ست، ادبیاتی که او دنبال می کرد هیچوقت از آرمان تهی نبوده و همیشه جایی را هدف گرفته بود. جلال نمی نوشت که صفحاتی را رنگین کند و لحظاتی را پر، او ادبیات را ابزاری می دانست در خدمت آرمان هایش و هنر را نردبانی بسوی تعالی.
این شد که عده ای جمع آمدند و برخلاف جریانهای ادبی تعهد گریز کشور، جایزه ای بنا نهادند تا خط هنرآرمانگرا پررنگ شده و جمهوری اسلامی به اهداف کلان فرهنگی ش در حوزه ادبیات نزدیک تر شود.
اما با این همه بنظر می رسد این جایزه امروز در دست متولیانی ست که یا نسبت به اهدافش بی اطلاع ند و یا می کوشند با حفظ نام، ماهیت حرکت را دچار انحراف کنند.

در سال 93 برگزارکنندگان این جایزه با انتخاب های عجیب و غریب شان ثابت کردند که نه تنها ارادتی به خط فکری-هنر ارزشی و آرمانگرا ندارند بلکه گاهی کار از مغایرت با این خط گذشته و کاملا در جهت مخالف حرکت می کنند.

سال 94 نیز با اینکه انتظار می رفت شاهد اصلاح رویکردها باشیم  با همان روال ادامه پیدا کرد. اینبار برگزارکنندکان برای در امان ماندن از دست منتقدانی که متوجه این انحرافات می شوند اقدام به دیر اعلام کردن کاندیداها و پنهان نگه داشتن اسم داوران تا آخرین لحظات کرده وبا اینکار امتیاز شفاف سازی این جایزه را نیز در هاله ای از ابهام فروبردند.

شاید اینکه حضرات لجنه ای برپا کنند و در سایه اش عده ای را جمع کرده و اهداف شان را دنبال کنند به خودی خود بی اشکال باشد. اما جمع شدن زیر سایه جلال  و استفاده از بودجه ی بیت المال جمهوری اسلامی در جهت اهدافی مغایر با سیاست های کلان حکومت، کمال بی انصافی ست.

در این نوشتار می کوشیم نگاهی گذرا به مجموعه داستان کوتاه هایی که طبق ادعای داوران با غربال صدها اثر چاپ شده در سال 93 به دست آمده داشته باشیم و نسبت آنها را با ادبیات متعهد و آرمانگرا به تماشا بنشینیم.

پیش از ورود به این بحث لازم است متذکر شویم که از بین پنج اثر منتخب در بخش داستان کوتاه کتاب «نگهبان تاریکی» اثر مجید قیصری با داستان هایی از جهت فرمی متوسط  و ازحیث محتوایی نسبتا ارزشگرا نقش استثنا را در این بخش ایفا می کرد و  گنجاندن یک اثرهنری تعهد گرا در کنار چهار اثر بی قید دیگر نمی تواند نشان از رویکرد کلی داوران و برگزارکنندگان این جایزه باشد. حتی اگر «نگهبان تاریکی» به عنوان نامزد نهایی این بخش انتخاب شود بازهم چرایی راه یافتن چهار اثر دیگر به دور نهایی داوری در جای خود باقیست.

اما چهار اثر دیگر عبارتند از:
«سمفونی سه شنبه ها» اثر افسانه احمدی                        از نشر نگاه
«پل ها» اثر احمد ابوالفتحی                                       از  نشر چرخ
«بزهایی از بلور »  علی چنگیزی                                از نشر چشمه
«آیا بچه های خزانه رستگار می شوند» اثر مهدی اسدزاده از نشر پیدایش

* سمفونی سه شنبه ها، افسانه احمدی
سمفونی سه شنبه ها مجموعه داستانی زنانه با رویکردی فمنیستی ست. در این کتاب تنها داستان «آقای کاف» که روایت جبر اجتماعی حاکم بر طبقه کارگر است با  محوریت یک مرد آبدارچی پیش می رود اما در باقی داستان ها شخصیت و راوی داستان زنهایی مظلوم و معصوم هستند.زنهایی که یا اسیر دست مردانی خشن و بدذات می شوند و یا جبر جامعه آنها را به رنج و سختی می اندازد.

روح حاکم بر داستانهای این مجوعه جبر و عدم تغییر است. جبری که هرگونه امیدی را در خود می بلعد و آرمانی برای شما باقی نمی گذارد. این سرنوشت محتوم گاهی زنی را که نجیب و معصوم است زیربار فحش و کتک گرگ قصه، یعنی مرد قرار می دهد (داستان 1- گریه باید خودش بیاید)، گاه دختر از خودگذشته ی معصومی را درمقابل بازجویی خشک و بدگمان متهم به فساد اخلاقی می کند (داستان3- همه ی بادهای توی سرم) و گاهی دخترمعصوم دیگری  را از کودکی تا میانسالی دست مایه ی بهره کشی جنسی مردان قرار می دهد.(داستان 12 - آینه های سیاه)

بخت بد شخصیت های احمدی حتی با شروع زندگی آرمانی و عاشقانه نیزپا ازروی گلویشان بر نمی دارد و زندگی شان را ختم به جدایی می کند (داستان 2- سمفونی سه شنبه ها). فقر می آید و تمام رویاپردازی های یک زندگی انسانی حداقلی را برایشان ازبین می برد.( داستان 7 - لبخند آقای کاف/ داستان 9- پارک رو به خانه ی خانم کاف / داستان 12 – آیینه های سیاه ).آنها را مجبور به خنده های تصنعی کرده و بدبختی به ارث رسیده از پدارن شان را در ایشان تشدید می کند (داستان 7 – لبخند آقای کاف)، زنها را تا مرز تن فروشی غیرمستقیم پیش برده و مانند لکه ای سیاه بر تمام زندگی شان سایه می افکند (داستان 12 – آیینه های سیاه) و در یک کلام سیاهی غلیظش را طوری برشما حاکم می کند که هیچ راه نجاتی پیش روی خود نمی بینید.

سمفونی سه شنبه ها جدا از مضامین اکثرا سخیف و تکراری ش از ضعف فرمی نیز رنج می برد.این داستانها جدای از زبان و نوع روایت آنهم در چند داستان هیچ برتری هنری و فنی بر آثار مشابه خود ندارد. انتخاب مجموعه ای با این شخصیت پردازی های ضعیف و ماجراهای دم دستی از بین صدها اثر خواننده را نسبت به وجود داستان نویس خوب در کشوربد گمان کرده و احتمال اعمال سلایق شخصی و گروهی در داوران را افزایش می دهد.

* آیا بچه های خزانه رستگار می شوند؟، مهدی اسد زاده
برای پیدا کردن روح حاکم بر این کتاب کافی ست اسمش را چندبار با خود تکرار کنید و با تحلیل لفظی این جمله اولا به جواب سوال و ثانیا به روح کتاب پی ببرید.
بچه ها : نماد نسلی که قرار است در بستری رشد کنند.
خزانه : محله ای در پایین شهر تهران که زمانی آمار بزه و جرم و جنایت در آن بالا بود، نمادی از فقر اقتصادی و...
رستگاری : سرنوشت خوب، زندگی انسانی
جواب شما چیست ؟؟ آیا ممکن است افرادی که در بستری ناپاک و منحرف رشد می کنند زندگی انسانی خوبی را تجربه کنند؟؟ بنظربنده  جواب ما بسته گی به پرداختی ست که نویسنده از وضع جامعه ی مثالی داستانهایش می کند. ممکن است نویسنده ای آرمانگرا و متعهد جرم، بزه ، فقر و ناملایمتی جامعه را بگونه ای تصویر کند که روح امید و رستگاری در شما نمرده و انگیزه تلاش برای زندگی بهتر برایتان تقویت شود.آنگاه جواب شما حتما مثبت است، بله در فقر اقتصادی هم می توان فرهیخته و رستگارشد. و برعکس آن، ممکن است مانند اسدزاده آینه ای زنگار گرفته را از زاویه ای ناامید کننده رو به روی زخم هایتان گرفته و موجبات تحقیر و سرخوردگی تان را فراهم آورد.

البته این روح را نمی توان به تمام داستانهای این کتاب نسبت داد اما می توان گفت اکثر شخصیت های این مجموعه انسانهایی مجبور و بی اراده هستند که از نابسامانی های جامعه رنج برده و بعضا خودشان نیز منحرف وسرخورده گشته و زندگی شان را به تباهی می دهند.

در «داستان2 - آیا بچه های خزانه رستگار می شوند؟؟» نویسنده سعی می کند با برش هایی از زندگی شخصیت های مختلف در نواحی مختلف تهران تصویری از ساکنان پایتخت و تنوع دغدغه هایشان به دست ما بدهد.و البته در خلال این تنوع می کوشد شکاف اجتماعی موجود را به رخ مان کشیده و سرنوشت هرکس را بنوعی محصول محل زندگی ش نشان دهد.

این اختلاف از خزانه تا خیابان جلفا و سعادت آباد زاویه پیدا کرده و بین دغدغه هایی از جنس توهم جوانان معتاد و قمه کشی شان  تا  تفریحات گران قیمت بچه های بالا شهر دوران می کند. و در اخر این پیام  را به شما القا می کند که اگر تفاوتی می بینید ناشی از تفاوت اقتصادی ست پس اگر دنبال سرنوشت کسی هستید حتما گردش حسابش را بپرسید.

این خط در داستان « شب باشکوه شاپور درفشی» نیز تکرار می شود، با این فرق که در آنجا تنها طبقه ی پایین شهری به تصویر کشیده می شود و بچه ها بعنوان بزرگترین قربانیان این نابهنجاری راوی و نقش آفرین ماجرا می شوند.

همین فکر با رویه ای دیگر درداستان «جزر و مرگ» تکرار شده و یک زندگی بخاطر پدیده ی شوم بچه دزدی از هم می پاشد. پدیده ای که مانند ماشین چپی شخصیت داستان نحس بوده و حتی دامن زندگی دومش را نیز می گیرد. دراین داستان شخصیت ها فقیر نیستند اما کماکان منفعل و بدبخت اند. مشکلی که محصول اعمال خودشان نیست بسراغ شان آمده و تمام زندگی شان را نابود می کند.

در داستانهای «طلوع کن لعنتی»«یعنی همه زن ها یه دکمه تو مخشون دارن که» و «آرزو به میزان لازم» نیز شخصیت ها منفعل و بی اختیارند. این افراد همه گی مانند تکه چوبی در رود تصویر می شوند که از خود اراده ای ندارند و عوامل بیرونی هرطور بخواهند زندگی شان را رقم می زنند. در داستان «آرزو به میزان لازم» این پیام صریحتر شده و فیلم نامه نویسی اقدام به خلق شخصیت می کند. در صحنه ای که فیلم نامه نویس یک چهارراه و تصادف موتوری را تصویرمی کند، صحنه چندبار بازنویسی شده و شخصیت موتورسوار مجروح عوض می شود. هر دفعه نویسنده تنها به این تصویر پردازی فکر می کند و برای درمان موتورسوار مجروح هیچ کاری نمی کند وقتی یکی از موتورسوارها به زبان آمده واز نویسنده که مشغول تصویر چهارراه و ساختمان و...است می خواهد که او را به بیمارستان ببرد، نویسنده او را به دلیل چموش بودن و اعتراض کردن عوض می کند. در واقع آن کسی که هدایت جامعه ی او را بعهده دارد شخصیت های لال و غیر معترض را می پسندد و آنقدر که به وضع ساختمان ها و مسائل گل و بلبل اهمیت می دهد،جوش قشر آسیب پذیر و مصدومان اجتماعی را نمی زند.

در داستان «غغیژژژژخختت» شخصیت داستان بحدی از معرفت و فرهیختگی می رسد که ازتمام آدمهای اطرافش می برد و زندگی در انزوا را پیش می گیرد.او که می ترسد مانند شاعر الگویش دست به خودکشی بزند تمام وسایل خطرناک خانه مانند دربازکن، ناخن گیر  و...را به خیابان می اندازد تا در مواقعی که عنان از کف می دهد اقدام به خودکشی نکند.این فرهیخته ی به قله ی معرفت رسیده در نامه هایش برای زنش تصویر می کند که وقتی به این حد از آگاهی رسیده چه رنجی از اتفاقات اطرافش می برد و چنانچه مانند فلان شاعر خودکشی کند جای ملامت نیست. در واقع شخصیت این داستان هم مجبور و بی اراده است اما در اینجا فقر و فلاکت جامعه عامل جبرش نیست بلکه قرارگرفتن او درقله ی ادراک و رنجی که از جامعه ی پیرامونش می برد اورا آسیب پذیر و بی اختیار کرده است.

داستانهای اسدزاده نیز ضعف های فرمی گوناگونی دارند.تکرار بی دلیل و کارکرد بعضی جملات و پرداخت ببیش از حد بعضی صحنه ها در اکثر مواقع حوصله سربر گشته و کتاب را سخت خوان می کند.این کتاب اگر قرار بود ازین تکرارهای بی کارکرد و اطناب در روایت تهی باشد، شاید به یک سوم حجم کنونی کاهش می یافت. همچنین نبودن شخصیت در داستانها و استفاده ی فراوان از تیپ ها برضعف های مجموعه افزوده و سبب می شود ماندگاری داستان در ذهن خواننده بشدت کاهش یابد. زبان اکثر داستانهای این کتاب پر از اصطلاحات محلی تهرانی ست که خوانش ش را برای مخاطب غیر تهرانی سخت کرده و سطح کار را درحد یک اثر استانی کاهش می دهد.

* بزهایی از بلور، علی چنگیزی
بزهایی از بلور مجوعه داستانی سرد و بی روح است که از سه داستان کوتاه تشکیل شده.«خرس»«صلات ظهر» و«بزهایی از بلور» داستانهای این کتاب را تشکیل می دهند.  شخصیت های این سه داستان آدم هایی کاغذی هستند که هیچ عمقی ندارند.آنها یا قاچاقچی و بدکار هستند (داستان خرس) و یا خلافکارهایی در انتظار پیشنهاد  کاری خلاف قانون(بزهایی از بلور) و اگر هم اینگونه نباشد لابد گذشته ای تیره بهمراه خود دارند که بوی خیانت می دهد (صلات ظهر). عناصر داستانهای چنگیزی حتی اگر در ظهری گرم روایت شوند بازهم در خدمت خلق فضای سرد و بی جان قرار می گیرند. آفتاب چنگیزی(صلات ظهر) مخاطب را گرم نمی کند و طلوع صبح (بزهایی از بلور) هیچ بارقه ای از امید در او نمی رویاند. انسانهای او شخصیت های خواب رو هستند که با چشمانی بسته در پی گذران زندگی سیر می کنند. شور، نشاط، آرمان ،امید و شوق به زندگی چیزهایی ست که نویسنده تا پایان داستان هایش حسرتشان را بر دل شما می گذارد.

آدمهای این مجوعه چه مثبت (امدادگران داستان خرس/پیرزن داستان خرس/سوزن بان صلات ظهر/ زنی که جسدش مانده و همسرش و پزشک معالج در داستان بزهایی از بلور) و چه منفی با اتفاقات اطراف شان بی انگیزه و منفعل مواجه می شوند. هیچ چیزی در اطراف آنها را تکان نمی دهد و برایشان به اهمیت بالا نمی رسد. این اتفاق می خواهد مرگ یک عزیز باشد (مرگ  پدر بزرگ در بزهایی از بلور/مرگ زن در بزهایی از بلور/ مرگ راننده نیسان در بزهایی از بلور)  می خواهد مصدومیت شدید باشد (راننده در خرس/ سرنشین کنار راننده در بزهایی از بلور) و می خواهد از بین رفتن هزاران نفر در زلزله باشد.(خرس)

داستانها بلکه به تعبیر دقیق تر، خرده روایت های چنگیزی بشدت از ضعف ماجرا پردازی رنج می برند و در بهترین حالت می توانند نقش نقاشی های زیبا را ایفا کنند.شخصیت های او فاقد هرگونه پردازش و مشخصات منحصر بفرد هستند.دیالوگ ها در افراد مختلف اکثرا بایک لحن و جنس بکار برده می شود و استفاده از کلمات محلی بصورت غیرحرفه ای و محدود کمکی به درآمدن داستانی اقلیمی نمی کند.

شدت ضعف فرمی در این کار به حدی ست که انسان تعجب می کند چطور نشری حاضر به انتشار این مجموعه داستان شده چه برسد به اینکه از غربال داوران جلال رد شده و جزو پنج کاندیدای نهایی قرار گیرد.

* پل ها، ابوالفتحی
حضور این مجوعه نیز در لیست کاندیداهای دریافت گران ترین جایزه ادبی کشور در نوع خود پدیده ای محسوب می شود. کتابی که بهتر بود در جایزه صادق هدایت و یا گلشیری، از آن تقدیر و تمجید می شد و نسبتش با جلال به هیچ وجه برای بنده روشن نیست.

 پل ها را در بهترین حالت می توان مجموعه ای از هذیانهای اذهان متوهم دانست که می کوشد با درهم کردن مرز توهم،خیال و واقعیت ، عقده ها را ریشه یابی کرده و تصویری روانکاوانه به خواننده دهد.

رنگ و بوی مکتب سورئالیسم در اکثر داستانهای این کتاب به چشم می خورد و صادق هدایت، آثار و شخصیت هایش گاه بطور ضمنی و گاه صراحتا مورد استفاده نویسنده قرار می گیرد.

( ضمنی:  داستان خرابه های ری«زن اثیری لبِ همین چشمه به قوزی نیلوفر تعارف کرده بود.» «آن وقت دختر می‌توانست آن طرف نهر بایستد و نیلوفرتعارف کند. اثیری به نظر می‌رسید یا لکاته؟ دلش می‌خواست این را از جوان بپرسد»

 صریح:  داستان داوود و میم هایش«هروقت روی پل می نشست به سگی که داوود هدایت بغل کرده بود فکرمی کرد،آن سگ مرده.کنار آن جوی.انتهای آن داستان در کتاب «زنده به گور»...«زنده به گور»./ داستان خرابه های ری«یادش آمد وقتی «بوف کور» را می‌خوانده قوزی با قیافه‌ی دوغ فروش در ذهنش جان می‌گرفته.»  )

در اکثر داستانهای این کتاب شخصیت ها یا بیمار روانی اند و یا براثر حادثه یا حوادثی در گذشته جراحاتی در روح خود دارند که بهیچ وجه التیام نمی یابد.

 خطاط داستان «گرفته گی» با شخصیت میرعماد خوشنویس همزادپنداری کرده و در اثر کم اقبالی جامعه به هنر دچار توهماتی شدید می شود. ذهن او دائما بین داستان میرعماد و خاطرات تلخ و شیرین زندگی خودش در رفت و آمد است و همین امر اورا به مرز جنون نزدیک می کند.

داوود در داستان« داوود و میم هایش» از عقده های گوناگون دوران های مختلف زندگی ش رنج می برد.او که به دلیل نقص جسمانی نتوانسته به وصال معشوقه ی نوجوانی ش برسد دائما با درخواست درونی ش مبنی برخودکشی مبارزه کرده و یا به خاطر ترس اقدام به اینکار نمی کند. داوود اکنون که پیرمردی ناتوان گشته در خانه می نشیند و با غرق شدن در خاطرات و تصاویر ذهنی و توهمی ش زندگی را سر می کند. این تصاویر گاهی از واقعیت هم جدی تر شده و تمام کارکرد مابازای واقعی خود را بروز می دهند.

در داستان «شیربان» نیز پسر و پدر هردو در مرزی بین واقعیت و توهم سیر می کنند. در این داستان عناصر اسطوره ای همدان به میدان آمده و بعنوان جبهه ی مقابل واقعگرایی نقش ایفا می کنند.

شخصیت داستان «پل ها لب های آویزان اند» نیز یک نقاش متوهم است.او پس از دیدار بایک دختر زیبا که برای امانت گرفتن کتاب به کتابخانه محل کارش آمده، عاشق ش شده و می کوشد تصویرش را باکمک از خیالش نقاشی کند. دختر در عالم خیال به او سر می زند و با او گفتگو می کند. پریشانی او تا حدی ادامه می  یابد که همکار سختگیرش ازاو می خواهد مرخصی گرفته و استراحت کند.

در داستان «خرابه های ری» توهمات یک دختر به صورت پسری ذهن خوان ظاهر شده و بااو به مکالمه می نشیند.این مکالمه که حالتی روانکاوانه دارد از درد و رنج های گذشته ی دختر پرده برداشته و به دردناک ترین  نقطه ی آن یعنی آسیب دیدن برادرش می رسد.

در داستان «مرگ و زندگی ولادیمیر ایلیچ»  دختر با درون خودش در حال مبارزه و کشمکش است.او می پندارد که اگر مریض نبود مورد اقبال بیشتری از سمت نامزد رفیق ش قرار می گرفت و از اول برنده ی این مثلث عشقی می شد.این خیال و عوارضش وقتی بیشتر می شود که پسر قبل از جلای وطن فقط با او دیدار کرده و اورا مطلع می کند.

داستان« کدام مان تنهاتریم» تنها داستان این مجموعه است که بهره ی کمتری از خیال پردازی و توهم گرایی دارد. دراین داستان گلشیری بعنوان قله ادبیات  ایران از سوی شخصیت های داستان معرفی شده و خودکشی ماندگار شدن معرفی می گردد. همچنین داستان براساس مثلثی عشقی و تلاش برای برنده شدن این ماراتون شکل گرفته و پیش می رود.

این مجموعه که می کوشد دنیا را سورئالیستی نگاه کرده و برای مخاطبش تصویر کند، علاوه بر ایرادهای محتوایی فوق الذکر مشکلات ساختاری فراوان نیز دارد. شخصیت های ابوالفتحی اکثرا در حد تیپ باقی می مانند و جز شخصیت خطاط هیچکدام شان پرداخت کافی نمی شوند. هذیان نگاریهای نویسنده در حد نگارش خودکار و بدیهه نگاری باقی مانده و پرداخت داستانی مناسب برایشان صورت نمی گیرد. توصیف های نویسنده آنقدر ضعیف و ناچیزست که خواننده عملا امکان همراهی ذهنی با داستانها را پیدا نمی کند. دیالوگ ها در حد گفتگو باقی مانده و کمکی به پیشبرد داستان نمی کند. همچنین آمیختن مرز خیال،توهم و واقعیت در این داستانها بقدری ناشیانه اتفاق می افتد که  نه تنها کمکی به درک عمیق ریشه های اعمال و حالتهای شخصیت ها نمی کند بلکه موضوع را پیچیده تر نیز می کند.

* نتیجه گیری
با مرور آثار فوق دیدیم که آنچه بیش از همه در این داستانها بچشم می خورد واقعیت گریزی، توهم گرایی، جبرگرایی، انفعال، سیاه نمایی، فقر، بدبختی، فلاکت، عجز و انحرافات اخلاقی بود.این مفاهیم درحالی دراین داستانها بستر داستان گویی قرار می گیرد که هیچ جایگزین و یا مابئزایی از امید و اخلاق و آرمان در دنیای خود باقی نگذاشته و مخاطب را دچار یاس مفرط می نماید. حالا ماییم و جایزه ای که هدفش را «ارتقای زبان و ادبیات ملی ـ دینی» از رهگذر بزرگداشت پدیدآورندگان آثار ادبی برجسته، بدیع و پیشرومعرفی کرده ودر تبصره ی هدفش می گوید : تنظیم ضوابط و ارائه مشوق‌های مربوط به جایزه مزبور باید در راستای «تولید فکر ادبی ـ هنری اسلام‌گرا» باشد.

به راستی نسبت مفاهیم فوق با ادبیات دینی و هنر اسلامی چیست؟
...
در محله ی همان دوستم در حال رانندگی بودم که دیدم ترافیک شده، یک شورولت چپ کرده بود.اهالی می گفتند می خواسته به چپ بپیچد و راهنمای راست را زده، بولدزر به خیال  اینکه براست می پیچد از او سبقت گرفته و اینگونه واژگونش نموده است.

*منبع: نسیم


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

برای نمایش عکس از gravatar یا دریافت پاسخ از مدیر. ایمیل شما به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد.

نظرات

نتیجه ای یافت نشد.