موسسه کتاب متن-جایی که خیابان ها نام داشت-موسسه آرما-رنده عبدالفتاح

جایی که خیابان ها نام داشت

نویسنده: رنده عبدالفتاح

انتشارات: آرما

موضوع: هنر و ادبیات

موضوعات فرعی: رمان خارجی فلسطین اسرائیل مقاومت اسلامی

سال چاپ: 1394

قیمت: 11000 تومان

خریـــــــد

درباره کتاب جایی که خیابان ها نام داشت

جایی که خیابان ها نام داشت روایتی داستانی است که در قالب بیان یک ماجراجویی کودکانه تصویرگر ظلمی می شود که بر ملتی رفته و می رود. حیات، دختر نوجوان فلسطینی با همراهی دوست مسیحی اش سامی در اقدامی متهورانه خطری بزرگ را به جان می خرد و از اردوگاه آوارگان وارد منطقه ورود ممنوع در سرزمین مادری اش می شود تا به تنها آرزوی مادربزرگ پیرش که سال های دور از خانه و زمین های کشاورزی رانده شده است جامه عمل بپوشاند.

رنده عبدالفتاح به شیوه ای هنرمندانه نشان می دهد که مسائل و فشار روحی و روانی ناشی از غصب و تخریب خانه و زمین های کشاورزی، کشتار مردم غیرنظامی (حتی کودکان و معلولین)، حکومت نظامی و اختناق و خفقان، دستگیری و بازداشت و ایجاد رعب و وحشت، آوارگی و حتی برخورد غیر انسانی نیز از سرزندگی و امید و حیویّت حیات فلسطینی نخواهد کاست که «تا هر وقت آنجا حیات باشد عشق خواهد بود.»

شوک ناشی از اصابت گلوله به پیشانی دوستش سبب نمی شود که او به لاک ناامیدی فرو خزد، بلکه برعکس او با اینکه در سیزده سالگی معنی خون و از دست دادن عزیزان را می داند، می داند که بوی بدن مرده چگونه است و شکل بدنی که زیر شنی تانک صاف و له شده را به خاطر می آورد، گرد و غبار بولدوزی را که خانه ها را تخریب می کند با چشم دیده و ترک وطن و آوارگی را با گوشت و پوستش لمس کرده و در عین اندیشیدن به دوست شهیدش لبخند می زند.

همه اینها باعث می شود تا روح دختر نوجوان فلسطینی آنقدر بزرگ شود که درک کند «این همه با اینکه می تواند عذاب آور باشد می تواند امیدبخش و شفابخش نیز باشد»، با اینکه می داند در زندانی بزرگ که دور تا دور آن دیوار کشیده شده زندگی می کند می داند باید «برای چیزی بیش از بقا و زنده ماندن تلاش کند»، او اکنون امید دارد و می داند که دنیا روزی خواهد فهمید آنها تنها خواسته اند همچون ملتی آزاد زندگی کنند. ملتی که صاحب کرامت و هدف است.


«من قدس را از دست دادم حیات. غم و اندوه به گلویم چنگ انداخته. همه اش روستا و خانه ام که از سنگ آهک ساخته شده بود، جلو چشمم است. همه اش رادیویی را که پدربزرگت از بازار قدیمی شهر خرید می بینم. رادیو را توی آشپزخانه گذاشته بودم. پنجره های قوس داری که رو به تپه ها باز می شد جلوی چشمم است. هر پنجره چارچوبی سنگی داشت. می توانم بوی درخت های یاس و بادامِ باغم را حس کنم و درختان زیتونی را که میوه اش چیده شده به یاد بیاورم... شش مایل بیشتر با قدس فاصله ندارم ولی نمی توانم به آنجا بروم. هیچ وقت مکانی را که توی آن به دنیا آمدم و خانه ای را که با لباس عروس واردش شدم نخواهم دید. درختانِ زیتونم حیات! چقدر دلم برایشان تنگ شده!... » این حرف ها دلتنگی های مادربزرگی است که برای نوه اش - حیات - بازگو می شود و باعث می شود این دختر نوجوان یک روز تصمیم بگیرد برای آوردن کمی خاک از زمین های اجدادیشان به فلسطین اشغالی برود.


مطالب مرتبط


کتابهایی با همین طعم

متن دایره المعارف مصور تاریخ یهودیت و صهیونیسم
متن دایره المعارف مصور تاریخ فلسطین
noimage
آژانس یهود