متن-مسجد پروانه-سفر دختری آمریکایی به وادی عشق و اسلام-محسن بدره-آرما

مسجد پروانه: سفر دختری آمریکایی به وادی عشق و اسلام

نویسنده: جی.ویلو ویلسون

انتشارات: آرما

موضوع: هنر و ادبیات

موضوعات فرعی: رمان خارجی

سال چاپ: 1393

قیمت: 12000 تومان

خریـــــــد

درباره کتاب مسجد پروانه: سفر دختری آمریکایی به وادی عشق و اسلام

ویلو، که در این کتاب شرحی واقعی از حکایت آشنایی اش با آیین مسلمانی، سفرش به مصر، مسلمان شدن، عاشق شدن، ازدواج و بخشی از کارهای حرفه ای اش را می خوانیم، روزنامه نگار و نویسنده کتاب طنز، رمان و ... است. ویلو که به عنوان یک دختر امریکایی ظاهراً تا ته خط خیلی چیزها رفته، پس از زیر و بم های اعتقادی که برایش درباره ایمان، مسیحیت، اسلام و ... پیش می آید، مدت ها در برابر مسلمان شدن مقاومت می کند و عاقبت هم بهتر است بگوییم، مسلمانی او را می شود.
از بین همه ربایندگی هایی که می توان در شرح سفر این دختر وطن پرست امریکایی-که اتفاقاً پس از مسلمان شدنش وطن پرست می ماند- به وادی عشق و مسلمانی دید، رک گویی و بی پروایی اش در قبال همه چیز است.
در مواجهه اش با همه چیز زبان رک و گاهاً گزنده ای دارد و به صغیر و کبیر رحم نمی کند، نه به آمریکا با این که وطن پرست است، نه اسلامی که توی مصر می بیند با اینکه مسلمان است، نه به مصر با این که آنجا را دوست دارد و ... و این وسط، به ویژه از خجالت سلفی های مصر حسابی درمی آید.
و این داستان واقعی خیلی چیزهای دیگر دارد؛ سفرش به ایران، رویایی که از امام حسین(ع) می بیند، قبل از اینکه وصفی درباره او بشنود، و با اینکه به قول خودش مسلمان سنی است و از تشیع اطلاعی ندارد، و ...


مخاطبش کیست؟ کسانی که علاقه به شناخت واقعیت های فرهنگی، سیاسی و دینی کشور مصر خصوصاً پدیده سلفی گری و وهابیت در قالب یک رمان جذاب و از زبان یک ناظر بیرونی دارند.


خواندنش چقدر زمان می برد؟ سه روز.


چرا بخوانمش؟ تا با توصیف های ویلو جی.ویلسون از تجربه های زیسته خودش در مصر، شناختی لطیف و رباینده از قشربندی اقتصادی-اجتماعی، فرهنگ سیاسی و فرهنگ دینی جامعه کنونی مصر به دست بیاوریم. به ویژه اینکه خیلی از واقعیت های سیاسی و اجتماعی مصر که از دور می شنویم، برای ما بغرنج است و آنها را نمی فهمیم.


قسمتی از کتاب:
طره بین یک زندان سیاسی بدنام و یک کارخانه سیمان و نیل ولقع شده است. تا چندی قبل، صرفا به سبب نزدیکی اش به کارخانه سیمان شناخته می شد و هنوز هم معمولا آن را طرة الاسمنت می گویند: طره سیمان.
تصویری که از طره به یاد دارم، محله ای بی نور و آزار دهنده است. هر وقت نامش را بلند می گویم، تصویر کاملی از آن دوباره یادم می آید: دارم با یک کیسه میوه در گرد و خاک کنار دیواره زندان راه می روم، کاملا حواسم هست که در زندان، تعدادی روزنامه نگار و فعال سیاسی و بی گناه محبوس اند. بعد مسجد را می بینم: یک مسجد جواهری کوچک که سنش بیشتر از خود زندان می نماید. مناره گچ بری شده اش مثل دستی که برای کمک بلند شده باشد، از دیوار زندان بالا رفته است. مسجد هم مثل زندانی ها، بدون هیچ دلیل خاصی و صرفا به این علت که سر راه بوده است در دام افتاده.
هیچ وقت نامش را ندانستم ... عمار و خانواده اش سال ها در آن نزدیکی ها زندگی کرده بودند و هیچ وقت نفهمیده بودند نام آن مسجد چیست. بعد از چند هفته زندگی در طره من نامش را مسجد پروانه گذاشته بودم، چون مرا یاد پروانه هایی می انداخت که در شیشه حبس کرده اند. گاهی پیش خودم خیال می کردم آزادش می کنم و جای آن، مسجد مدرن زشت و پرهیاهوی طره را ... زندگی می کنم.این مسجد مرکز فعالیت های مذهبی آن محله بود.


مطالب مرتبط


کتابهایی با همین طعم

متن-بهم میاد؟-رنده عبدالفتاح-بدره-آرما
متن - فرشته ها هم عاشق میشوند