موسسه کتاب متن-قاف: بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متن کهن فارسی-یاسین حجازی-شهرستان ادب-

قاف: بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متن کهن فارسی

نویسنده: یاسین حجازی

انتشارات: شهرستان ادب

موضوع: هنر و ادبیات

موضوعات فرعی: رمان ایرانی رمان دینی

سال چاپ: 1394

قیمت: 39000 تومان

خریـــــــد

درباره کتاب قاف: بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متن کهن فارسی

این کتاب که بازخوانی زندگی رسول مکرم اسلام از سه متن کهن به نام های تفسیر سورآبادی، سیرت رسول الله و شرف النبی است که از ولادت تا رحلت آخرین فرستاده الهی را برای خواننده روایت می کند.
یاسین حجازی برای نوشتن این کتاب 3 سال زمان گذاشته تا تصویری روایی و مبتنی بر مستندات تاریخی را برای خواننده به صورت خطی روایت کند.


«جبریل دست به پشتِ مصطفا بازنهاد، گفت: «در این راه عجایب ها بینی و معانیِ آن بِنَدانی تا من تو را نگویم. و مُنادیان تو را از هر سوی آواز دهند. نِگَر تا اجابت نکنی! به آخر من تو را بگویم که آن چیست.»
پس بُراق فرا رفتن آمد میانِ آسمان و زمین. هرچند که چشم کار کردی، به یک گام نهادی. چون به بالایی رسیدی، پایش دراز گشتی و دستش کوتاه گشتی. چون فرا نَشیب رسیدی، دستش دراز گشتی و پای کوتاه.
زمانی برفت ...
پس من دیدم دو مرد را: یکی خفته و یکی ایستاده و سنگ می آرد و سرِ این مردِ خفته خُرد می شکند و سرش هم چُنان درست می شود که بود. پس سنگی دیگر می آرد و سرش می شکند هم چُنان.

پس مرا گفت: «برو از پیش!»
من برفتم. دو مرد را دیدم: یکی نشسته و یکی ایستاده، در دستِ او قلاب هایی آهنین و در گوشه دهانِ این مردِ نشسته می افگند و می کِشد و پس در گوشه دیگر از دهانش هم چُنین قلابی می افکند و می کِشد.
من گفتم: «سُبحانَ الله!»
پس مرا گفت: «برو از پیش!»
پس برفتم. مردانی را دیدم برهنه و زنانی برهنه وآتشی از زیرِ ایشان می آید.
پس برفتم. جویی دیدم از خون و مردی در آن جوی بانگ می دارد. و بر کنارِ جوی مردی بود که سنگ ها جمع می کرد و به آتش آن سنگ ها می تافت تا چون جَمَره آتش می گشتند و هرگاه که این مرد که در جوی خون بود نزدیک می رسید، یکی از آن سنگ ها در دهانِ او می نهاد.
من گفتم: «سُبحانَ الله!»
پس مرا گفت: «برو!»
پس برفتم ساعتی. بیشه ای دیدم و در آنجا کودکان بسیار. و در میان ایشان پیری بود که از درازی که بود سرش را نمی شایست دید.
من گفتم: «سُبحانَ الله! این کیست؟»
پس مرا گفت: «برو!»
من برفتم. درختی دیدم که اگر خلق جمع شوند، جمله این درخت سایه کُند همه را. و در زیرِ درخت دو مرد بودند: یکی هیمه جمع می آورد و یکی آتش می افروخت. من گفتم: «این چیست؟»
پس گفت: «برو!»
پس برفتیم تا برسیدم به درجه ای عظیم، که من هرگز بزرگ تر از آن درجه ای ندیده بودم. و بر آن درجه، شهری دیدم بنا نهاده خِشتی از زر و خِشتی از سیم. و ما به درِ آن شهر رفتیم و در بگشودند و جماعتی مردان پیشِ ما آمدند: بعضی از ایشان نیکو - چنان که من نیکوتر از ایشان ندیده بودم - و بعضی زشت - چنان که من زشت تر از ایشان ندیده بودم.
پس فریشته ای ایشان را گفت: «بروید و خود را در آن چاه اندازید!» ایشان برفتند و در آن چاه افتادند و چنان نیکو گشتند که از آن نیکوتر صورتی نباشد.
من گفتم: «سُبحان الله! این چیست؟»
پس مرا گفت: «از پیش برو!»
من ساعتی از پیش برفتم. شهری دیگر را دیدم فراخ تر و روشن تر از آن شهرِ نخست. و در میانِ شهر جویی بود، آبش سپیدتر از شیر. و جماعتی مردان بودند در آنجا و می دویدند بدین شهر و اهلِ آن را در جوی می نهادند و سپید و روشن برمی آمدند.
من گفتم: «سُبحانَ الله!»»


مطالب مرتبط


کتابهایی با همین طعم

متن-سه کاهن-مجیدقیصری-عصر داستان
noimage
متن-آنک آن یتیم نظر کرده (رمان زندگی پیامبر(ص))--محمدرضا سرشار-سوره مهر
موسسه کتاب متن-همنام گل های بهاری: نگاهی نو به زندگی و شخصیت پیامبر گرامی (ص)-حسین سیدی-نشر معارف